اژده ها میگه

یه کلیپی از دکتر الهی قمشه ای دیدم این داستان رو تعریف کرد زمان حضرت جرجیس توی منطقه شون قحطی شدیدی میشه یه چند سالی مردم از انبارهاشون استفاده میکردن تا اینکه ذخیره شون رو ب پایان میره و به پادشاه شکایت میکنن که بابا چرا نشستی پاشو برو پیش این جرجیس بهش بگو به خداش بگه بارون بفرسته پادشاه بهش بر میخوره راه میفته میاد میره پیش جرجیس در خونه ی جرجیس رو میزنه و جرجیس میاد دم در و پادشاه با لحن تندی میگه جرجیس ب خدات بگو بارون بفرسته این چه وضعشه مردم دارن از گشنگی میمیرن و.. جرجیس هم به جبرائیل میگه و جبرئیل هم خبر رو برای خدا میبره و جواب رو میاره، جبرئیل میگه خدا گفت اگه بارون نفرستم میخوای چکا کنی مثلا پادشاه یه ذره فکر کرد گفت منم میزنم دهن همه دوستات روی زمین رو سرویس میکنم، یکی رو پوستشو زنده زنده میکنم یکی رو آتیش میزنم و... جبرییل خبر رو و برد و دوباره اومد گفت خدا میگه دست نگهدار بارون میفرستم بارون شروع ب باریدن کرد و پادشاه رفت و قحطی تموم شد بعد یه مدتی پادشاه مردم مملکتش دوباره اومدن در خونه ی جرجیس و در زدن جرجیس در رو باز کرد و گفت قحطی ک تموم شد باز چیه پادشاه گفت اومدم با خدات رفیق شم، خدایی ک اینجوری به ما به خاطر رفیقاش باج داد معلوم خدای خوبیه معلومه رفیق مشتی ایه از این رفیقا همه جا پیدا نمیشه # رفیقت کیه؟

نمایش مطالب ارسالی این کاربر

٩نفر در سایت حضور دارند

نمایش همه